پارس ها یا پارسوها كه بودند؟ واژه پارسوا همانگونه که بسیاری از باستان پژوهان و زبان شناسان چون "دیاکونو" عقیده دارند؛ به معنای حاشیه و کنار است. پارسی یا پارسوایی هم به معنای حاشیه نشین و کولی است.]1[ واژه های زیادی همریشه با این واژه وجود دارد که امروزه هم کاربرد دارد. مثلا واژه پرت که به معنای محلی دور از شهر و یا آبادی است و دور افتاده معنی میدهد، یا پرسه زدن که به معنای اینست که کسی در دور و اطراف یا حاشیه چیزی یا کسی قدم بزند. قبایل وحشی که به مرور زمان در فلات ایران جایگیر شدند، توسط مردمان زاگروس نشین بخاطر حاشیه نشین بودن و در بیابان زندگی کردن لقب پارس یعنی کولی گرفته بودند. مردم پارسوا یعنی همانهایی را که ما امروز بنام قوم پارس می شناسیم، مردمی بی تمدن و بدون آداب ارزشمند اجتماعی بوده اند. بعضی از پان پارس ها و حامیانشان با آب و تاب فراوان از تمدن پیشرفته پارسی می گویند. که بسیار بی اساس است.
وقتی که ما از تمدن مترقی عیلام می گوییم، منظورمان بیش از ده هزار سال زندگی درخشان اجتماعی است، پشت سر گذاشتن انواع و اقسام تحولات اجتماعی و کسب تجارب مختلف. قبایل وحشی ای که بعدها پارس نام گرفتند، این تمدن را در طی چه رخدادهایی کسب کرده اند؟، کدام تحول عظیم اجتماعی و تجارب آنها را متمدن ساخت، زندگی کاملا وحشیانه در استپ های پشت قفقاز و متعاقب آن از فرط گرسنگی به مناطق جنوبی روی آوردن کدام تمدن مترقی را نصیب یک قوم می کند؟
تاریخدانان زیادی بر بی تمدن بودن پارس ها صحه گذاشته اند.]2[ ورود اینان به عرصه سیاست در زمان کورش عیلامی اتفاق افتاد. کورش که قصد مقابله با حکومت ماد را داشت. از پتانسیل اینان كه تا پیش از آن توسط دیگران نادیده گرفته شده بود استفاده كرد، بعد از به قدرت رسیدن كورش هم اینان بعنوان متحدین كوروش صاحب عزت و احترام گشته و صاحب امتیازهای اشرافی شدند.
پارس ها از آنجاکه خیلی زود از حالت وحشی بودن بیرون آمده بودند و قدرت و منزلت یافته بودند، بسیار حریث قدرت گشته بودند و از طرفی نیز پس از مرگ کورش همواره بیم آن داشتند که مبادا تفاوت حکومتی زیاد بین کورش و پسرانش منجر به کنار گذاشتن پارسوها از قدرت گردد و شان و منزلت تازه یافته شان به یکباره از دست برود. بنابراین بعد از مرگ کورش و به قدرت رسیدن کبوجیه مابین اشراف پارس ایده کنار زدن عیلامیان و تصاحب قدرت شکل گرفته است، اما اصلی ترین محرک اینان برای چنین اقداماتی یهودیان بوده اند که نقش مهم شان در به قدرت رسیدن داریوش غیر قابل انکار می باشد.
پیرامون اینكه هدف اصلی یهودیان از اجرای چنین برنامه ای چه بوده است در آینده بیشتر خواهم گفت، اما بشكل خلاصه باید گفت كه علت اصلی این تمایل ریشه در خرافات كهنه یهود، آیین کابالا و سرگذشت تاریخی بنی اسراییل داشته است، یکی دیگر از علل نارضایتی یهودیان و اشراف پارسی اصلاحات اجتماعی بود كه بردیا به آن پایبند بود، چنانچه در همان دوره كوتاه مدت فرمانروای بردیا (گوماته یا اسمردیس) اصلاحات اجتماعی زیادی انجام گرفت، این اصلاحات اجتماعی ریشه در اعتقادات عیلامیان داشته است. این اصلاحات تند شامل لغو برده داری، لغو امتیازهای اشرافیت و... بوده است.
اطلاعات تاریخی به ما نشان می دهد كه مذهب، فرهنگ و اعتقادات عیلامی بر نوعی سوسیالیست و دمكراسی سنتی استوار بوده است، و در جامعه عیلامی بنوعی ما شاهد برجسته ترین قوانین اجتماعی در دنیای باستان هستیم. این یك واقعیت عظیم است كه عیلامیان با برده داری مخالف بوده اند، معتقد به مالكیت عمومی بر روی ثروت و... بوده اند. بگفته اکثر تاریخ پژوهان مراکز دینی و مذهبی عیلامی بشکلی نهادهای مستقل اقتصادی بر پایه مالکیت عمومی و ترویج آن بوده اند. ایرج اسکندری در اینباره می گوید" روشن است که جامعه ایلامی ساختار ویژه ای است که واجد شیوه تولیدی متمایز از شیوه تولید برده داری و فئودالیسم است این همان شیوه تولیدی است که که کارل مارکس نیز از آن بعنوان نوعی سوسیالیست باستانی یاد کرده است.]3[ این ویژگی دولت عیلام را از تمدن های هم طراز خویش در آن دوران متمایز می سازد.
اما با ضعف عیلامیان و قدرت گرفتن مادها سیستم برده داری و اشرافی گری به حد اعلای خویش رسید و زمانی كه كوروش به قدرت رسید با این قوانین مبارزه نكرد زیرا برای حفظ قدرت و ثبات حكومت خویش این اقدام را صلاح نمی دید، اما بردیا به اصلاحات اجتماعی بسیار پایبند بود. و این برای اشراف و ثروتمندان گران تمام می شد. ]4[
آنگونه كه از تواریخ هرودوت و دیگران استنباط می شود؛ پس از كشته شدن گوماته ( بردیا) بیشتر مردم آسیای صغیر و خاورمیانه بجز پارسیان برای وی عزای عمومی اعلام نمودند، این نشان از محبوبیت این شخصیت تاریخی و اصلاحات مفیدش دارد.] [2
برای روشن تر شدن بحث خوب است به یکی از بیانات داریوش نگاهی بیاندازیم تا اصل مطلب دستمان بیاید. داریوش پس از رسیدن به قدرت در یكی از كتیبه هایش می نویسد: من داریوش، مرتع ها و كشتزارها و اموال منقول و بردگان را به مردم اشراف و بزرگان بازگرداندم ... من در پارس و ماد و دیگر سرزمینها آنچه را كه گرفته شده بود باز پس گرفتم.]3[
این گفته داریوش ثابت می كند كه كسی كه پیش از داریوش بر تخت بوده است( خواه بردیای دروغین باشد، خواه بردیای راستین) اصلاحات عظیم اجتماعی انجام داده است. كه آزاد كردن بردگان، مصادره اموال اشراف و... را شامل می شده است. و داریوش پس از تصاحب قدرت بردگانی كه آزد شده اند را به اشراف باز می گرداند و همینطور زمینها و اموالی را نیز كه مصادره گشته بود به اشراف باز می گرداند و اصلاحات انقلابی گونه گوماته که ریشه در مرام و عقیدت عیلامی داشته است شكست میخورد.
شاملو در اینباره می گوید: "سنگ نبشته بیستون از مرتع ها و زمینهای کشاورزی و اموال منقول نام می برد که داریوش آنها را به طبقه اشراف و بزرگان بازگردانده، معولم می شود که بردیا اول منقول و غیر منقول خانواده های اشرافی مصادره کرده به دهقانان و کشاورزان بخشیده بوده، سنگ نبشته سخن از بردگانی به میان آورده که داریوش آنها را به اشراف و سلحشوران(سران ارتش) برگردانده، معلوم می شود که بردیا برده داری یا حداقل کار برده وار را یکسره ملغی کرده بود."]5[
زمانی که کمبوجیه به مصر لشگرکشی می کند و بردیا برادر کوچکتر خویش را در غیاب خویش مسئول امورات می گذارد بهترین موقعیت برای اجرای برنامه بوده است. در این موقعیت جلسه ای مخفیانه و سری با حضور یهودیان، اشراف پارسو و شخصیتهای مهم شان صورت می گیرد تا طرح کودتا را عملی کنند. هرودوت هم به این جلسه اشاره داشته است[2] منتها هرودوت اشاره ای به اینکه گردانندگان اصلی این برنامه ها یهودیان بوده اند نمی کند. اما با تحلیل دقیق تاریخ متوجه این امر میشویم که یهودیان گرداننده اصلی ماجرا بوده اند. اینان در بین خود داریوش را بعنوان پادشاه انتخاب می کنند. ابتدا افرادی را مامور می کنند تا کمبوجیه را در جریان لشگر کشی از میان بردارند و او را بکشند. و سپس بطور شبانه به قصر می روند و بردیای جوان را می کشند.
بسیاری از تاریخدانان مستقل و مدرن، برای نمونه آلبرت المستد آشورشناس آمریکایی عقیده دارند، مردی که بر جای کمبوجیه نشست برادر واقعی و وارث حقیقی سلطنت بود که داریوش او را کشت، آنگاه او را گئومات نامید و داستان بردیای دروغین را اختراع کرد تا غصب سلطنت را موجه جلوه دهد.6
پس از اجرای طرح برای پیدا کردن مقبولیت عمومی و دور کردن جنایت از خویش نیازمند یک سری دروغپردازی ها بوده اند. که متاسفانه امروز هم برخی این خزعبلات را بعنوان تاریخ می شناسند.
پارسیان به سرکردگی داریوش اینگونه سعی در توجیه اذهان دارند و ادعا می کنند که: "کمبوجیه پیش از عزیم بسوی مصر به یکی از محارمش را که پرک ساس پس نام داشت ماموریت داد که پنهانی و به طوری که هیچکس نفهمد بردیا را سر به نیست کند تا مبادا در غیاب او هوای سلطنت به سرش بزند. این ماموریت انجام گرفت اما دست بر قضا مغی به نام گئو مات که شباهت عجیبی هم به بردیای مقتول داشت از این راز آگاه شده و چون میدانست جز خودش کسی از قتل بردیا خبر ندارد گفت من بردیا هستم و بر تخت نشست."
با اندکی اندیشه مجاب می شویم که این قصه جزو شاخدارترین دروغهای تاریخی است. بگذارید کمی در آن بیندیشیم.
نکته اول اینست که کمبوجیه از ترس نشستن برادرش بر تخت دستور قتل وی را می دهد، آنهم قبل از عزیمتش به مصر. اغلب پادشاهان همواره پیش از عزیمتشان به مکانی دور و یا شرکت در جنگ کسی از خانواده ی خود را در قصر انتخاب می كردند تا علاوه بر عهده دار شدن امور در غیاب وی در صورت کشته شدن یا اسارت جانشین وی گردد. چرا که هر شاهی در حین لشگر کشی از برگشتن خویش اطمینان ندارد و بسیار پیش آمده است که شاهی چون در خانه اش جانشینی نداشته است از کارهای مخاطره امیز صرفنظر می کرده است. حال چگونه شده که کمبوجیه عکس این کار را کرده؟
نکته دیگر خبردار شدن فردی به نام گئوماته مغ از این جنایت است. واقعا غیر قابل باور است که چنین جنایتی صورت بگیرد و از روی اتفاق فقط فردی گئوماته نام که باز هم از قضا شباهت عجیبی به بردیا دارد این قضیه را ببیند و از قضا چنین فردی آنقدر دل و جرات و امکانات دارد که قصب سلطنت بکند و از قضا هم اصلا عین خیالش نیست که اگر کمبوجیه برگردد چه می شود.
چنین قضا و قدرهایی که همگی به بهترین شکل ممکن دست به دست هم می دهند تا یک اتفاق خاص بیفتد چیز تازه و یا عجیبی در تاریخنویسی درباری نیست، در ادامه ی مقاله در مورد افسانه زایش کوروش هم اینان از همین شیوه استفاده می کنند که به آن خواهم پرداخت.
تاریخ ساختگی اینگونه ادامه می دهد:
هنگامی که در مصر خبر به گوش کمبوجیه می رسد خواه بدین سبب که فردی به دروغ خود را بردیا خوانده باشد و خواه به تصور اینکه فریبش داده باشند بردیا را نکشته اند سخت به خشم آمد ( و این جا دو روایت هست:) یکی آنکه از فرط خشم جنون دست به خودکشی زد، یکی اینکه بی درنگ به پشت اسب جست تا به ایران بتازد و بر اثر این حرکت ناگهانی خنجری که بر کمر داشت به شکمش فرو رفت و از زخم آن بمرد.
براحتی میتوان دریافت که این روایتها هم جزء مشتی یاوه گویی و قضا و قدر بافی تاریخنویسان درباری نیست. مطمئنا کمبوجیه اگر چنین خبری را می شنید، اول این شک برایش ایجاد می شد که خبر راست است یا دروغ، بعد هم اگر واقعا او چنین جنایتی را انجام داده بود قبل از خروجش حتما از کشته شدن حتمی بردیا اطمینان حاصل می کرد و پس از شنیدن خبر به پایتخت برمی گشت تا گئوماته را سر جایش بنشاند، نه دست به خودکشی بزند، چگونه یک شاه که در جنگ ها هم شرکت کرده است دارای چنین روحیه ضعیفی می باشد.
روایت دوم هم که مطلقا پوچ می باشد، چرا که اساساً هیچ سربازی هم خنجر را بدون قلاف روی کمر نمی بندد چه رسد به شاه! اصلا مگر فاصله ی کمبوجیه با پایتخت یک فرسنگ و دو فرسنگ بوده است که یکدفعه بخواهد روی اسبش بپرد و بتازد بسوی پایتخت، می بایستی ابتدا لشگر را خبردار کند و سپس تدارک برگشتن ببیند و سپس به سمت پایتخت بیاید. کم عقل ترین افراد هم کارهایی از این دست نمی کند.
تاکید می کنم که چنین قضا و قدر بافی ها و داستان پردازیهای دروغی تا حدودی برای عوام آن روزگار قابل پذیرش بوده اما متعجبم که چگونه برخی از افراد امروزه این حرفها را باور می کنند.
بعد از این جعلیات نوبت میرسد به ساختن شناسنامه دروغین برای کوروش کسی که دارویوش با وقاحت کامل سلطنتش را غصب کرده بود. کوروش که تا آن روز همه جا خود را آنشانی معرفی کرده بود، قاعدتاً باید جانشینانش هم آنشانی میبودند، اما دارویوش تحمل این را نداشت که کوروش در نزد اذهان غیر فارسو و عیلامی نژاد باشد. برای همین دوباره دست به جعل تاریخ می زند و افسانه زایش کوروش را سرهم می کند. که ما در اینجا به تحلیل افسانه زایش کوروش می پردازیم.
آستیاگ شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد. مغ ها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد، زیرا میترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابر این آژی دهاک دختر خود را به کمبوجیه یکم یکی از پارسیان، به زناشویی داد. ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد، اینبار هم از مغها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. آژی دهاک به مراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش نزد وی آمد. زادهٔ دخترش را به وزیرش هارپاگ سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد «وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود، چون یکم کودک با او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد، دخترش ممکن است جانشین او گردد، در این صورت معلوم است شهبانو با کشندهٔ فرزندش مدارا نخواهد کرد.» پس کوروش را به یکی از چوپانهای شاه به نام میترادات داد و از او خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهٔ ددان گردد. چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد، با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و بجای او، فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود، در جنگل رها سازد. مهرداد شهامت این کار را نداشت، ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به مأموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت.
باید توجه داشت که داستان تولد کورش که از تاریخ هرودوت نقل شده است، یک داستان افسانهای است. این سبک داستان پردازی در مورد تولد قهرمان تاریخی رایج بوده و و برخی از قهرمانان و اسطورههای تاریخی دیگر هم کما بیش داستان تولدشان مشابهاتی با این داستان دارند.
اتو رانک نویسنده و راونکاو اتریشی در کتاب خود بنام افسانه تولد قهرمان سبک و روش اینگونه داستان ها را مورد بررسی قرار داده. او می گوید؛در روایت این داستان های دروغ معمولا این روال مشابه است:
· قهرمان از پدر و مادری از عالیترین طبقهٔ جامعه بدنیا آمده و معمولاً پسر پادشاه است.
· تولد او در پی بروز دشواریهای سخت مانند یک دورهٔ خودداری یا سترونی طولانی صورت گرفته یا پدر و مادر او گرفتار ممنوعیتها و موانع خارجی بودهاند و میبایست باهم روابط پنهانی برقرار کنند.
· هنگام بارداری یا پیش از آن یک پیشگویی خبر داده که تولد بچه سبب بروز واقعهٔ شومی خواهد شد و معمولاً پدر مورد تهدید قرار می گیرد، در نتیجه پدر یا قیم بکشتن نوزاد یا افکندن او بکام خطرات عظیم فرمان میدهد.
· عموماً کودک را در سبدی گذاشته به جریان آب میسپرند.آنگاه کودک توسط جانوران یا افرادی حقیر مثلاً چوپانان نجات مییابد و جانور پستاندار یا زنی از مردم عادی به او شیر میدهد.
· در بزرگی پس از حوادث و سرگذشتهای زیادی پدر و مادر والاگوهرش را باز مییابد.]7[
در حقیقت شاید اولین کسی که اینگونه داستانها را برایش سر هم کرده اند سارگن بزرگ باشد: در رشته ای که با سارگن شروع می شود افرادی چون موسی، گیل گمش، رومولوس، کوروش، ادیپ، کارنا، پاریس، هرکول، آمفیون، زئوس وجود دارند.
همانطور که قبلا هم به آن اشاره کردم در این داستان هم از همان سبک تاریخ سازی استفاده شده است که در داستان گوماته مغ استفاده شده است، یعنی یک رشته قضا و قدر مرتبط بهم اتفاق می افتد تا به مطلوب برسد.
آستیاگ ماد خواب غصب سلطنتش را می بیند، سپس دستور می دهد تا نوه اش را بکشند، اینبار هم مثل داستان کمبوجیه، شاه دستور قتل را به یکنفر دیگر می سپارد، سپس وزیر هم که مامور کشتن است دلش می سوزد و آن را به چوپانی می دهد و خیلی اتفاقی زن آن چوپان در شب قبل کودکی را بدنیا آورده که مرده است و اینها را با هم عوض می کنند.
اما حقیقت اینست که این داستان دروغ را داریوش و همدستانش برای اینکه نژاد کوروش را به پارسیان ربط دهند بکار گرفته اند. در حقیقت شناسنامه پارسی صادر کردن برای کوروش یکی از اهداف اصلی حکومت کودتایی داریوش برای کسب مشروعیت بوده است. این کار همانقدر اهمیت داشته است که سرهم کردن داستان گئوماته مغ برای دور کردن جنایت از خود اهمیت داشته است.جالب اینجاست که تنها چیزی که میتوان برای پارسی خواندن کوروش به آن اکتفا کرد همین داستان دروغین است. همانطور که از سبک داستان پردازی معلوم است، باز هم دست داستانپردازان یهودی در پشت این جعل تاریخ هویداست، اگر دقت کرده باشید، کسی که این داستان را سر هم کرده است اصل داستان را از شیوه ولادت موسی در تورات اقتباس کرده است و با کمی تقییر آن را برای کورش ارائه داده است.
بدین شكل توطئه مشترک پارسیان و یهودیان انجام گرفت و داریوش بر تخت نشست، در مقاله های بعدی به وقایع پس از بر تخت نشستن داریوش و قتل عام وی در سرزمین عیلام خواهیم پرداخت.
ادامه دارد...
منابع:
1- diakono , media
2 -ناصر پور پیرار، ایران شناسی بدون دروغ، بر آمدن اسلام
3 -ایرج اسکندری، در جستجوی هزاره ها ص 546
4 -کتیبه بیستون
5 -سخنرانی احمد شاملو در هشتمین کنفرانس مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران( آوریل 1990 – برکلی، کالیفرنیا)
6- A. T. Olmstead, History of the Persian Empire,Chicago, 1948, pp. 107-10.
7 The Myth of the Birth of the Hero, by Otto Rank
پارسی خواندن کورش یک جعل تاریخی.
مقدمه: در این مقاله قصد دارم با آوردن شواهد و قرائن متعدد این فرضیه را که
کوروش عیلامی بوده است و پارسی نبوده است را قوت ببخشم، در این مقاله و سلسله
مقالات بعدی این امر را که پارسی خواندن کورش جعل تاریخ است را ثابت خواهم کرد و
به این امر می پردازم که چگونه بعد از مرگ کورش و روی کار آمدن کمبوجیه اشراف پارس
به کمک یهودیان بر علیه سلسله عیلامی خاندان کورش کودتا کردند و از آن پس به جعل
گسترده تاریخ پرداختند.
شاید اولین چیزی را که ما باید در مورد کورش بدانیم خواستگاه وی باشد، در همه
ی اسناد قدیمی خواستگاه کورش آنشان ذکر شده است.
خود کوروش در همه جا خود را آنشانی میخوانده است و دیگران هم او را به نام
کورش آنشانی میدانسته اند. آنشان یکی از ایالات عیلامیان بوده است که شامل مناطق
ایذه، ممسنی فارس و کهگلویه و بویر احمد را در بر می گرفته است. آنشان بیشتر نماد
پایتخت عیلام را داشته است و ایالت سوسیانا بنوعی پایتخت مذهبی عیلامیان بوده است.
در منابع قدیمی گاهاً ما در یکجا نمی توانیم بین آنشان و عیلام فرق قائل شویم
گاهاً یک چیز عیلامی را بنام آنشانی هم نامیده اند. نام آنشان بسیار قدیمی تر
ازپیدایش پارس است.
مثلا حماسه گیل گمش که قدیمیترین حماسه جهان می باشد و بر روی الواح گلی در
میانرودان یافت شده است نام آنشان ذکر می شود، دراین داستان گیل گمش قهرمان داستان
کمانی دارد کمانی دارد که در داستان به آن کمان آنشانی می گویند، که منظور کمان
عیلامی است و این احتمالا نشان از این دارد که نخستین و بهترین کمان های دوران
باستان توسط عیلامیان ساخته می شده است.[2]
در منبع قدیمی دیگری بنام تاریخچه نابونیدوس، یکی از نوشته های باستانی بابلی
که به خط میخی بر روی لوح گلی نوشته شده است و اینک در موزه بریتانیا در لندن
نگهداری می شود، درباره کوروش و ورودش به بابل اطلاعات دقیقی را در اختیار ما می
گذارد.
در این کتیبه کوروش تنها با نام کوراش آنشانی یاد شده است، در هیچ جای این لوح
ما نمی بینم گفته باشند كوروش پارسی یا پارسوا.[3]
در ستون سوم و خط 26 ام این کتیبه، بطور آشکارا کوراش را مردی با لباس و پوشش
عیلامی توصیف می کند.[4]
خوزه آلوارز مون محقق و استاد دانشگاه سیدنی ضمن تحلیل این نوشته های باستانی
می گوید" نکته بسیار مهم این است که ما بفهمیم چرا شخص مورد بحث در این نوشته
ها پوشش عیلامی دارد؟"
سپس به بعضی از پژوهشگران که بدون در دست داشتن هیچ دلیلی می گویند در این
نوشته منظور پوشش عیلامی، پوشش پارسی است ایراد می گیرد و می گوید: این تصور که ما
باید لباس عیلامی را بدون دلیل لباس پارسی ترجمه کنیم باید از بیخ و بن منسوخ
گردد."[5]
سپس با نام بردن از بعضی مورخان چون ( آستروناخ یهودی، ویسهافر، برانت و...)
که طرز تفکری اینگونه دارند می نویسد: "در حقیقت این مورخان و بسیاری دیگر
مانند آنها تفاسیری به این نوشته های بابلی نسبت می دهند که تماما ناحق و بی جهت
هستند."[6]
در اینجا فقط منظور لباس عیلامی نیست، استاد گرامی آلوارز مون آن را attire تفسیر کرده است و تاکید کرده است که
معنای آن پوشش و آرایش کلی است که شامل لباس، تاج و... می شود.[7]
براستی اگر كورش پارسی بوده باشد، چرا باید با لباس عیلامی وارد بابل شود؟ مگر
نه اینکه تمام پادشاهان در هنگام تاجگذاری،عبادت، حضور در مجالس و مجامع عموی،
جنگ، لشگر کشی و سفر لباس خانوادگی و سلطنتی قوم خویش را می پوشند؟ اغلب سلسله ها
و دودمان ها چه کوچک و چه بزرگ پوشش خاصی را برای خود داشته اند. چرا کوروش باید
در این واقعه ی مهم لباس عیلامی بپوشد؟
اگر به کتیبه ها نگاهی بیندازیم، خواهیم دید که داریوش پارسی در نگاره ای که
از داریوش در کتیبه بیستون تصویر کرده اند دارای لباس و پوششی کاملا مغایر با
عیلامیان است. چرا حتی یک نگاره از کوروش بجا نمانده است که او را با لباس پارسی
نشان دهد؟ چرا تنها نقشی که امروزه به کورش نسبت می دهند، کوروش را تماماً با چهره
و آرایش عیلامی نشان می دهد؟
بعضی ها اظهار می دارند، که" پارس ها که اجداد کوروش بوده اند، در آغاز
ورود به فلات ایران به آنشان حمله برده اند و آنجا را پایگاه قدرت خویش کرده اند و
از آنزمان نسل کوروش حکمران محلی آنشان گشته است."
هیچ سندی حتی کوچک در دست نیست که به
ما ثابت کند پارس ها به آنشان حمله برده باشند و
در آنجا حکمران گشته باشند.
مورخان و نویسندگان پان پارس قدیمی تر ادعا می کردند؛ که در حمله آشور بانیپال
به عیلام در 647 قبل از میلاد عیلامیان بکلی از بین رفتند و برای همیشه از صحنه
هستی نابود شدند.
بعدها خودشان به بی مایه بودن این فرضیه پی بردند و ادعا کردند؛ که در حمله
سال 647 قبل از میلاد آشور بانی پال به عیلام هر چند عیلام بکلی از بین نرفتند،
اما از صحنه سیاست و قدرت کنار رفتند.
در حقیقت باید بگویم حمله 647 قبل از میلاد آشور بانی پال به ایالت شوش در
عیلام، در حد یک تسخیر کوتاه مدت و غارت ثروت و تخریب چند معبد و قلعه و... بوده
است و در حدی نبوده است که عیلامیان را با خلل جدی روبرو سازد.
کورش پس از رسیدن به قدرت زبان عیلامی را زبان رسمی اعلام میدارد. این یک نکته
بسیار مهم است.
در اکثر نوشته های بدست آمده در دوران کورش زبان عیلامی زبان اول و بیشترین
نوشته ها و لوح ها به این زبان نوشته شده است و زبان دوم هم اکدی است و در بعضی از
کتیبه ها چند خط کوتاه هم به زبانی که مورخان نامش را پارسی باستان گذاشته اند
نوشته شده است. که زبان مردم پارسوا بوده است.
اگر آنگونه که بعضی از مورخین می گویند کورش پارسی بوده است چرا زبان پارس ها
را زبان اول اعلام نمی دارد؟ طبق آن تاریخی که به ما تحمیل می دارند، قبل از کورش
مادها فرمانروای این سرزمین بوده اند، همین مورخان اعلام می دارند که زبان مادی از
زبان های ایرانی بوده است که با پارسی از یک خانواده بوده است و شباهت بسیار زیادی
داشته است. پس آنگونه که می گویند می
بایستی زبان پارسی که مشابه اش در طول حکمرانی حاکمان ماد زبان اول بوده است
بعنوان زبان اصلی انتخاب می گشته است. کوروش هم که طبق نظر این مورخان پارس بوده
است پس چه دلیلی داشته است که زبان عیلامی را بعنوان زبان اول انتخاب نماید؟
نکته مهمتر پیرامون این قضیه اینست که اگر نظر این مورخان که می گویند عیلامی
ها بعد از حمله آشور بانی پال کاملا ضعیف گشته بودند و پارس ها به کشور عیلام حمله
می کنند و حاکم می شوند درست است، چگونه است که زبان عیلامی در دوران کورش کاملا
کارآمدی خود را از همه نظر حفظ کرده است و پارسی جایگزین آن نگشته است؟
آیا بهتر نیست اینگونه فکر کنیم که کوروش که خود عیلامی بوده است زبان مادری و
آبا و اجدادی خود را زبان اول اعلام نموده است؟
اگر شرایط را آنطور که می گویند در نظر بگیریم، چون زبان رسمی سالیان سال مادی
بوده است می بایستی بعد از انتقال قدرت باز هم زبان مادی مورد استفاده قرار بگیرد
یا حداقل یکی از زبان های نزدیک به آن چون پارسی.
آیا ما شاهد یک جانبداری و تعصب فراوان بر روی زبان عیلامی از طرف کورش نیستیم؟این
تعصب بر روی زبان عیلامی به چه دلیل است؟
آیا مورخان پان پارس و حامیان مزدورشان پیرامون این برهه از تاریخ یک دروغ
بزرگ به ما تحویل نداده اند؟
میخائیل روستوتسف (m. rostovtzef f
( در تاریخ جهان باستان می گوید؛ "کورش در تمام امور سیاسی از همان
سیاست ها و شیوه های حکومتی عیلامیان استفاده می کرده است."[9] ,[8]
بنا بر اطلاعات بدست آمده از کتیبه ها دین و مسلک کورش هم همان دین و مسلک
مردم زاگروس و بین النهرین بوده است، وبه هیچ وجه دین و مذهب پارسیان نبوده است.
[10]
اگر بنابر فرض مورخانی که می گویند چند نسل قبل کورش پارسیانی بوده اند که به
آنشان آمده اند و قدرت را بدست گرفته اند، چگونه است که اینان بدین سرعت دین و
آیین شان عوض شده است؟ حتی اگر خوشبینانه به این قضیه بنگریم و بگوییم که پارسیان حتی
دین شان را به مردم عیلام (بقول این مورخان تضعیف گشته) تحمیل نکرده اند، می
بایستی حداقل در نزد خودشان دین و مسلکشان را حفظ کرده باشند.
آیا هیچ دلیل منطقی برای پارسی نامیدن کورش وجود دارد؟
نتیجه گیری: حقیقت اینست که داریوش پارسی زمانی که با کمک یهودیان و اشراف
پارس موفق شد تا برنامه کودتا بر علیه پسران کورش یعنی کمبوجیه و بردیا را عملی
کند، ابتدا برای دور کردن جنایت از خود داستان جعلی گوماته مغ را سرهم کرد تا
جنایت را از خود دور سازد و سپس برای کسب مشروعیت و ثابت کردن اینکه تنها جانشین
برحق کوروش است، سعی کرد تا شناسنامه پارسی برای کوروش صادر کند، برای این امر هم افسانه زایش کوروش را ساخت و خود
و کوروش را در دو خط موازی به یک نیای مشترک وصل کرد.
در مقالات تکمیلی مفصلا به بررسی کودتای داریوش و اشراف پارس با یاری بنی
اسراییل، غصب سلطنت و تاریخسازی جعلی آنها خواهم پرداخت.
ادامه دارد...
1-
e.g. Gordon (1967), bakhtiari territory
2- Epic of gilgamesh,
3- The Nabonidus Chronicle (British Museum)
4- The Nabonidus Chronicle ‘ (columniii –line 26)
5- j alvarez mon , Notes On The ‘Elamite’ Garment
Of Cyrus The Great
6- j alvarez mon , Notes On The
‘Elamite’ Garment Of Cyrus The Great
7- j alvarez mon , Notes On The ‘Elamite’ Garment Of Cyrus The Great
8- history of ancient world, michael rostovtzef f
9- walter hinz “the lost world of elam” translated by jeniffer barnes,
london 1972
10- Dandamayev
سجاد
مومنی عضو شورای نویسندگان لور مقدمه: تمدن عیلامی یکی از درخشانترین تمدنهای
جهان باستان بوده است، تا کنون هزاران هزار مجسمه، شیء زینتی، نقش حجاری
شده، بنا و دیگر یافته های ارزشمند باستانی از این تمدن کشف گشته است. اما
متاسفانه به دلایل نامعلومی برخی سعی در انکار عظمت این تمدن عظیم دارند و
حتی دیده شده است که آثاری که بوضوح متعلق به تمدن عیلام بوده اند را جعل و
تحریف کرده اند و آنان را به اقوام دیگر منسوب ساخته اند.
در این مدت صحبتهای زیادی پیرامون آریو برزن لر شد و خواست اکثر فعالین قوم لر دست نخوردن و عدم تخریب این تندیس بود، من هم به نوبه ی خودم در کنار دیگر دوستان از این شخصیت تاریخی لرتبار و لزوم پابرجا ماندن تندیسش دفاع کردم، چیزی که خیلی از دوستان به آن بی توجه بودند همتا و وارث بالحق این قهرمان در عصر معاصر بود. اگر بخواهیم یک فرد را وارث بحق دلیری ها و شهامتهای این شخصیت ظلم ستیز بدانیم بی شک کسی نیست جزء کی لهراس بویر احمدی. حال که گویا مقامات از تخریب تندیس آریوبرزن صرفنظر کرده و تنها میخواهند مکانش را عوض کنند، درخواست ما اینست که: ما خواهان نصب تندیس کی لهراس در کنار تندیس آریوبرزن هستیم.
کی لهراس بویر احمدی در همان نقطه ای با ارتش ستمگر پهلوی مقابله کرد که آریو برزن با سپاهیان اسکندر مقابله کرد. کی لهراس که خود از طوایف لر بزرگ بود که بازمانده گان همان اوکسیهای لرتبار می باشند که آریو برزن و یارانش از میان آنها سربرآوردند. و سر انجام کی لهراس همان هدفی را داشت که آریو برزن داشت، مبارزه با ظلم و استعمار. پس خوبست از آریوبرزن عصر معاصر یعنی کی لهراس نیز یادی کرده باشیم.
در مورد شخصیت و مبارزات کی لهراس سخن بسیار رانده اند و من هم اینجا نمی خواهم درباره ی ایشان و شخصیت بزرگوارشان سخن بگویم، چرا که این ایشان در نزد مردمان لر بخوبی شناخته شده اند، اما متاسفانه برخی از افراد هنوز هم سعی می کنند تهمت هایی که دولت پهلوی در آن زمان به کی لهراس و یارانش میزده است را واقعی جلوه دهند و می گویند که ایشان فقط یک غارتگر و راهزن بود که دولت پهلوی بخوبی سرکوبش کرد. هر فردی که اندکی در باره ی وی و عملکرد دولت پهلوی در آنزمان اطلاعات داشته باشد، می داند که این سخن گزافه ای بیش نیست. در حقیقت این رایج ترین شگرد دولت پهلوی برای سرکوب اقوام و جریانات ظلم ستیز در آن زمان بوده است، مثلا دولت پهلوی به ترک ها، شمالی ها و کردها برچسب شوروی پرست، به جریان روحانیت مبارز انگ عقب ماندگی و واپسگرایی، به بلوچ ها قاچاقچی و به لرها هم تهمت شرور و غارتگر میزدند، تا براحتی بتوانند آن ها را سرکوب کند. اما امروزه دیگر همه میدانند که تا چه حد این برچسبها دروغی بوده اند. بی شک شهید بزرگواری چون کی لهراس نمادیست همچنان پویا از مقاوت مردم لر در برابر ظلم و ستم در دوران ننگین ستمشاهی پهلوی. مگر نه اینست که در هر شهر و دیاری اینچنین نمادهایی را که الگوی ظلم ستیزی هستند را در بهترین نقاط شهر نصب می کنند تا الگویی برای مردم باشند، تندیس های فراوان از شهدای مبارزه با استبداد پهلوی در جای جای کشور موجود می باشد، چرا نباید ما تندیسی از این شهید نداشته باشیم.
درخواست من از تمامی فعالین قوم لر اینست که بر روی این خواسته پافشاری کنند، همانگونه که خواستار پابرجا بودن تندیس آریوبرزن لر بوده اند، از امروز شعارشان این باشد که" ما خواستار نصب تندیس کی لهراس در کنار تندیس آریوبرزن هستیم."
- برچسب ها: آریوبرزن لر، آریوبرزن، لرها، کهگلویه و بویر احمد، کی لهراس، مشاهیر لر، مبارزین لر،
چندی پیش مقاله ای را با نام "تخریب هویت یک قهرمان
مهلک تر از مجسمه اوست" را در نشریه اینترنتی لور درج کردم، که نظرات موافق و
مخالف بسیاری داشت، اما یکی از همین مخالفان در انتقاد به این مقاله نوشته ای را
بر روی همین نشریه درج کرده اند، که من در این مقاله بطور کامل به انتقادات ایشان
پاسخ داده ام، امیدوارم که دوستان بدون هیچگونه تعصب و پیشداوری مطلب را بخوانند، به
خواست خدا این مطلب که به نوعی تسویه حسابی با آقای ایران پرست می باشد مورد
استفاده دوستان دیگر هم قرار بگیرد. پیرامون نام آریوبرزن باید بگویم نام ایشان تنها در نوشته
های یونانی بصورت Har-ri-pir-tan یا har-ra-pir-ten ضبط شده است که بیشتر شبیه یک نام
عیلامی است. مترجمینی هم که گویا مانند شما عشق آریایی و پارس داشته اند و مانند
شما فکر می کرده اند، فکر کرده اند و با کمی پس و پیش کردن حرفها نام آریو برزن را
برداشت کرده اند. اینگونه تخلفات عمدی توسط نویسندگان غرض ورز بسیارند، نام هر ری
پیرتن همانگونه که پیداست شبیه نامجاهای عیلامیان می باشد، و نام آریا یا آریایی
از آن استخراج نمی گردد. البته جای دارد تا دوستان را زین پس تشویق کنیم تا به
همان نام اصلی ایشان او را بخوانیم، نه نام به غرض ترجمه گشته. در مورد دژ هم گمانم توضیحاتم کامل بوده، من نگفتم
هخامنشایان دژ نداشته اند، بلکه اساسا جایی که افراد آریو برزن در آن جنگیده اند
نه دژی بوده نه دژی قابل ساختن بوده! کوهستان ها بهترین دژ و پناهگاه بوده. گفته بودید آریوبرزن به شیوه ی هخامنشی جنگ چریکی- روانی
انجام داده است، بهتر است تکلیف جنگ نامنظم را برایتان روشن کنم: تعریف جنگ نامنظم: از سه بخش بهم پیوسته یعنی جنگ چریکی،
نیرنگ و فرار و براندازی تشکیل شده. جنگ نامنظم در خاک دشمن و یا منطقه اشغالی او،
بوسیله ی نیروهای ورزیده محلی که به منطقه اشراف
کامل دارند انجام می پذیرد. جنگ چریکی شامل آن قسمت از جنگهای نامنظم است که بوسیله دسته های کوچک با بکاربردن تاکتیکهای رزمی ویژه
بمنظور تقلیل قدرت نظامی و ظرفیت صنعتی تضعیف روحیه دشمن انجام می پذیرد. این
عملیات در مناطق تحت کنترل دشمن توسط واحدهاییکه برمبنای تشکیلات
فوق نظامی سازمان داده شده اند و براساس جنگهای غیرمتعارف
و ضربتی آموزش دیده اند و بدون رعایت قوانین کلاسیک جنگی و... اجرا می شود. تعریف بالا یک تعریف کلی است که از کتاب جنگهای چریکی
ارنستو چه گوارا عیناً آورده ام. همانگونه هم که در متن اشاره شده جنگ چریکی با انگیزه های
خاص، توسط افراد خاص و با هدف خاصی انجام
می گیرد. اگر اندکی بیندیشیدنیازی به وجود چنین چیزی به
هیچ وجه در بدنه ی ارتش هخامنشی نبوده. اصولا در جنگهایش به چنین چیزی نیازمند
نبوده، ارتش هخامنشی ارتشی منظم بوده که در جنگهایش از قواعد و تاکتیکهای منظم
استفاده میکرده، ابتکارات و ابداعات تاکتیکی در آرایش و نبرد همیشه در جنگهای منظم
هم مرسوم بوده و تمام ارتشهای جهان از این ابتکارات سود می برده اند و این ها
شاخصه ی جنگ چریکی نیستند. جنگ چریکی توسط افراد کم تعداد محلی (لرهای منطقه) که اشراف کامل بر منطقه
داشته اند صورت گرفته. جنگ نامنظم پس از اینکه عیلامیان(لرها) پس از چندین سال
تضعیف در مقابل هخامنشیان قیام کردند بخاطر نداشتن دژها و پناگاه های خوب و با
توجه به عوارض مطلوب زمین و منطقه (کوهستان)به نفع شان چنین شیوه جنگی خاصی را مورد
استفاده قرار دادند. در مورد رضاخان و اعمال ننگینش در مناطق لرنشین دفاع کردید.
خوب شد که بالاخره بطور شفاف نشان دادید که عهمانطور که تا کنون بطور شفاف خود را
عرب ستیز می نامیدید، اینک لرستیزی خودتان را هم بطور عینی ثابت کردید. من لر
بختیاری هستم و اشراف کامل و دقیق پیرامون ستم های روا شده بر لرهای فیلی ندارم و
دوستان خرم آبادی بهتر می دانند، خوبست کتاب کهنه سرباز را و وقایعی که سپهبد
امیراحمدی در لرستان فیلی رقم زد را بخوانی، هیچ نامی را به غیر از نسل کشی و
جینوساید نژادی و فرهنگی نمی شود روی آن گذشت. نقره داغ کردن، کشته کشتار و قتل
عام پیر و جوان، زن و کودک و ساختن گورهای دسته جمعی، شرطبندی بر روی جان انسان ها
و خالی از سکنه کردن بسیاری از روستا های لرستان فقط و فقط بخشی از این ماجراست. اگر نسل کشی به این سبک در نظر شما نجات بشریت است، حرفی
نیست، من هیتلر را می پرستم! در لرستان بزرگ( بختیاری) هم ورق همین بود، ارتش رضا خانی
شما که مامور نجات بشریت بود با حمله کردن به روستاهای لرنشین و قتل و عام، غارت و
چپاول، کربگیری (اسیر کردن فرزندان)، هونه واری( تبعید خانواده ها به مرزهای
دوردست) و تجاوز به عفت و ناموس قصد سرکوب و نابودی این ملت را داشتند و دیدیم که
همین مردم بهترین جوانهایشان را در راه دفاع از جان، مال و ناموس و شرافتشان از
دست دادند و آنها را به پبشگاه انسانیت و آزادگی تقدیم کردند. شهیدان والا مقامی
چون علیمردون بختیاری، خانباباخان بختیاری، کی لهراس بویر احمدی تنها تعداد اندکی
از دلاوران و استکبارستیزان لر بوده اند. در مورد اقتدار هخامنشی گفتی، چه دلیلی بهتر از شکست
مفتضحانه شان در مقابل اسکندر مقدونی برای اثبات بی کفایتی و بی ثباتی شان، فتوحات
و قلمرو هخامنشی هر چقدر هم بوده باشد به اندازه فتوحات و قلمرو یونانیان و مغولان
در زمان چنگیزخان نبوده است اما آنها هم در روزگاری دچار بی ثباتی گشته اند. پس
کاملا قابل قبول است که در آن زمان دیگر حکومت هخامنشی عملا سلطه ی خویش را بر روی
ملل و اقوام تحت سیطره اش از دست داده بود و این اقوام و ملل خودمختاری خود را به
شکلی بدست آورده بودند. اینکه فرموده اید ارتش هخامنشی سرآمد تمام ارتش های روزگار
خود بوده است، در زمره ی حرفهای بی پایه و اساس و دیگرتان و سبک خیالبافانه تاریخی
شما و دار و دسته تان است، من با آوردن دلیل در بالا توضیح دادم اینگونه است، شما
باز در رویاهایتان سیر می کنید و برای من مثال از افسانه های اساطیری می زنید،
افسانه هایی که حاصل تخیل فردوسی در چند قرن بعد است و در وادی واقعیت نیست، البته
در همین افسانه ها هم چیزی که ما نامش را جنگ نامنظم بدانیم یا لااقل شبیه به آن
باشد وجود ندارد، پس حرفتان را نادیده می گیریم، بهتر است دیگر از از چنین
مثالهایی نه نزد من و نه نزد دیگران نزنید،چرا که برای خودتان خوب نیست. راجع به مبحث آریایی و آریایی گری هم بگویم که اساسا هیچ
سند معتبر قدیمی که نام آریایی از آن استنباط شود در دست نیست. کسانی که تو آریایی
می نامی قبایلی از طوایف هندو اروپایی بوده اند که با نامهای مختلف شناخته می شده
اند. در سندهای قدیمی هم اشارات کوری به کلماتی شبیه به آریا یا ایران شده است که
منطقه ای بوده ما بین خراسان امروزی و افغانستان امروزی و رضا شاه که قصد ایجاد یک
کشور متمرکز را داشت نام ایران را برای کل کشور برگزید. در همین شاهنامه ی خودتان
هم آمده است که: "زه زابل به ایران زه زابل به تور" که دقیقا نشان می
دهد در آن زمان ایران یک منطقه بوده است مابین زابل و توران! کاسیت و عیلامی هم آریایی و هند و اروپایی نبوده اند، این
ها از نژاد یکتایی بوده اند که با نام آسیانیک شناخته می شوند که نه سامی بوده اند
نه هند و اروپایی و باعث افتخار قوم لر است که تنها بازمانده گان این نژاد یکتا می
باشند و صد البته که بعدها با قبایلی از هند و اروپایی و سامی که به میانشان آمدند
آمیختند و امروز هم نشانه های زیادی در میان یک یک مولفه های مردم لر وجود دارد که
بجامانده از آنان است، چنانچه رومن گیریشمن که به میان لرها آمده بوده گفته است:
"در هیچ کجای این سرزمین( منظور لرستان بختیاری) پا ننادم مگر اینکه تمدن و
فرهنگ عیلامی را دیدم." پیرامون زبان لری و ارتباتش با زبان های کهن باید بگویم
زبان های عیلامی و کاسیت از دسته زبان هایی هستند که هنوز بخوبی مکاشفه نگشته اند
و اطلاعات ما از این زبان ها و دایره لغاتشان اندک است. اما من در اینجا بطور
مختصر توضیحی میدهم. زبان لری داری دستورات و لغات زیادی است که ارتباتش با زبان
های هند و اروپایی است، در کلمات اصیل لری کلمات بسیار زیادی وجود دارد که با زبان
های هند و اروپایی موجود در اروپا شباهت خیلی نزدیکی دارد و مشابهات آن دقیقا در
زبان های یونانی و انگلیسی و... موجود است و این دسته کلمات بسیار زیاد است و این
خود نشان از اینست که آن دسته هند و اروپاییانی که به میان لرها آمده اند بطور
محسوسی متمایل به قبایلی بوده اند که به اروپا رفته اند و صد البته که زبان های
هند و اروپایی ریشه یکسانی داشته و عجیب نیست که به اوستایی و... هم شبیه باشند،
صد البته در طول سالیان بخصوص سالیان اخیر واژه های بیشتری از زبان فارسی دری و...
هم به لری آمده باشند، دسته دیگری از لغات هم از زبان های سامی به لری از طریق
پذیرفتن آیین اسلام و ورود مردمانی از قبایل عرب و سامی به میان لرها وارد گشته
است این دو دسته کاملا قابل شناسایی و ریشه شناسی اند. اما دسته ی کثیر دیگری از
ویژگی ها و لغات و اصطلاحات موجود در زبان لری شباهتی به هیچیک از زبانهای هند و
اروپایی ندارند و مشابه شان را نمی توانی در هیچ زبان دیگری بیابی اینها بی شک
بجامانده از زبان های عیلامی و کاسیتی هستند که متاسفانه تا کنون بصورت مفصلی به
جمع آوری آنها کسی همت نگماشته است،که جا دارد برای حفظ و پویایی آنها زحمت بیشتری
بکشیم. از نظر فرهنگی و زبانی من و دوستان زیادی اثبات کرده اند که
لر از پارس جداست، اما ژنتیکی اش دیگر از دست ما بر نمی آید، شما خودت اگر از دستت
بر می آید چنین کاری را بکن. تا جایی که ما از ظاهر و قیافه و می بینیم هم چنین
چیزی قابل استنباط است که لر از پارس و فارس و ...جداست. صد البته که آزمایش ژنتیک
بی نتیجه است چرا که حتی اگر فارسیان امروز را بازماندگان پارس بدانیم باز هم
بدلیل اختلاط نژادی چنین چیزی بی مورد و بی نتیجه است، شاید این حرف برای امثال
شما که ورد زبانتان شده است خون پاک و پاک نژاده قابل قبول نباشد. در باره ی این آزمایشهای ژنتیکی صورت گرفته و کدهای ژنتیکی
تان هم بیشتر بگویید، گویا این آزمایشات را در زیر زمین خانه تان انجام داده اید،
خدا کند که در ضمیر ناخودآگاه تان انجام نگرفته باشد. در مورد پارس نبودن لرها و مستفل بودن قوم لر هم مدارک
بسیاری نه توسط من بلکه توسط دوستان خوب و حتی باستانشناسان مشهور غربی و شرقی
ارائه شده است. شاید در مقاله مفصلا به این موضوع پرداختم کما اینکه در همین
نوشتارهایم هم بطور قابل قبولی در این زمینه دلیل آورده ام، بد نیست شما سری به
مناظره های آقای ابراهیم خدایی که در پاسح به آقای بهرام آبتین در چند سال پیش
صورت گرفته و در آرشیو همین نشریه لور موجود می باشد بزنید. من هدفم روسنگری و دفاع از هویت قوم و اساطیرم هست، نمیدانم
شاید شما واقعا بسیار مطالعه میکنید اما مشکلتان اینجاست که منابع مطالعاتی تان
محدود به کتابهای و چرند نامه های نویسندگان پان ایرانیست و خیالپردازی است که
کتبشان مشتی اکاذیب است که حاصل تخیل و بی شرمی خود نویسندگان است. من معمولا بجای
اینکه به مانند جنابعالی یک ماه کتاب بخوانم سعی میکنم وقتم را بیشتر روی اندیشیدن
و استنباط بگذارم. ضمناً من کسی را ندیده ام که بیاید و برای من به به و چه چه
بقول شما بکند، اتفاقاً به به و چه چه عادت امثال شماست که معمولا هر گاه کسی
مطلبی می نویسد که در آن دروغ های بیشتری گنجانده که به ذائقه شوونیستی شما بیشتر
خوش می آید برایش درود های فراوان میفرستید و کلی هندوانه زیر بغلش می گذارید که
بله تو جوان خردمند آریایی پاک نژاده و فلان و بهمان! اینجا دوستانی می آیند و
مطلب را می خوانند و مثلا نظر می دهند که بله درست است یا مطلب را نقد می کنند،
خبری از تعارفات آنچنانی که خاص شما می باشد نیست.جناب دانشمند آریایی کسانی که
شما آنها را به بی خردی متهم کردید، مطمئن باش که اگر از جنابعالی خردشان بیشتر
نباشد کمتر هم نیست! بهرحال بگذار دیگران قضاوت کنند که آیا حرفهای ما قابل
استناد است یا حرفهای شما!
گویا چند هفته ای است که
برخی از سران و مسئولین کشوری و لشگری بحث و جدل راه انداخته اند که مجسمه
آریو برزن باید از میدان شهر یاسوج برداشته شود. عده ی زیادی با این قضیه
مخالفند و مطالب زیادی را در این مدت در مخالفت با این طرح بر روی فضای
مجازی منتشر کردند، اما متاسفانه اگر عده ای قصد دارند
تندیس ایشان را تخریب کنند، مخالفان کهبه ظاهر قصد دارند آریو برزن را
تجلیل کنند هویتش را تخریب می کنند و چه بسا دومی هزار بار از اولی بدتر
است، یک تندیس فقط یک تصویر و یک نشان است، اما هویت یک قهرمان همه چیز
اوست. پس در این مقاله قصد دارم هویت واقعی این قهرمان لر را یاد آور شوم و
به بعضی از نقاط ابهام پاسخی داده باشم. چند ماه پیش هم یعنی قبل از اینکه
این اتفاقات پیش بیاید مقاله ی مشابه ای را با همین مضمون در نشریه لور
نوشتم که بد نیست خوانندگان به آن مقاله هم نظری بیفکنند. متاسفانه هویت و آرمان آریو برزن توسط
تاریخدانان مغرض بخصوص در دوران پهلوی تحریف شده است. حکومت پهلوی که سعی
داشت همه ی قهرمانان تاریخ کشور را به نوعی با اندیشه های سلطنت طلبانه
تطابق دهد چاینگونه تحریفات را با حمایت از تاریخنویسان و دست بقلمان
درباری و وابسته به دربار انجام میداد. آریو برزن سردار ارتش شاهنشاهی هخامنشی
نبود. پس که بود؟ جواب دادن به این سوال زیاد سخت نیست، در واقع آریو برزن
از دلاوران محلی بود که سنخیتی هم با ارتش شاهنشاهی نداشته. آریو برزن از
جنگجویان اوکسین بود، اوکسین ها طایفه ای از مردم لر در قدیم بوده، که
بازماندگانشان امروزه با نام لر بزرگ شناخته می شوند و سکونتگاهشان کوه های
بختیاری و کهگلویه و بویر احمد امروزی بوده. در واقع از اتحاد و ادغام
طوایف عیلامی، کاسیت و عده ای از آریایی هایی که از بقیه آریایی ها جدا شده
بودند و به میان اینها آمده بودند و چند طایفه دیگر یک قوم واحد شکل گرفت
که امروزه به نام لر آن را می شناسیم، و در قدیم عمده ی آنها با نام اوکسین
ها شناخته می شدند، که به داشتن جنگجویان و دلاوران سر سخت شهرت داشته
اند. در حقیقت نام اوکسی ها امروزه در نامجای بعضی از طوایف لر بزرگ بجا
مانده، مانند اوسیوند که مختصر شده ی اوکسیوند می باشد. اینان غالبا در
ارتش شاهنشاهی هخامنشی نبوده اند، اما بصورت قراردادی در بعضی از جنگ ها
ارتش هخامنشی را بطور مستقل همراهی میکردند. اینان در برهه های خاصی از
زمان در مقابل هخامنشیان بخصوص داریوش قیام کردند و مشکلاتی را حتی برای
آنها ایجاد کردند. پس آنگونه که برخی او را سردار هخامنشی میدانند اشتباهی
محض است و هیچ تاریخدان حقیقت جویی آن را جدی نمی گیرد. حتی نام حقیقی آریو
برزن ، آریو برزن نبوده و بعدها چنین نامی را بر روی وی نهادند. چرا که
مکتوب تاریخی خاصی درباره وی نیست و اندک نوشته ها هم از یونانیان است،
اصولا هویت واقعی چنین اشخاصی را باید در میان قومشان و سیره ی هموندانشان
جستجو کرد. در حقیقت اگر به تاریخ قوم لر نظری بیفکنیم می بینیم که هموندان
آریو برزن هیچگاه سلطنت طلب نبوده اند که بخواهند برای دفاع از یک سلطنت و
یک تاج آنگونه که تاریخنویسان به ظاهر ایراندوست( بخوانید سلطنت طلبان شاه
پرست) می گویند قیام کنند. نکته ی قابل توجه دیگر این است که جنگ
نامنظم و چریکی در آن زمان در ارتش شاهنشاهی هخامنشیان مرسوم نبوده و
استفاده نمی شده، و تنها در میان کوه نشینان اوکسین یعنی لر بزرگ مرسوم
بوده که حتی بارها با اتکا به همین شیوه برای هخامنشیان دردسرهایی را ایجاد
کرده بودند، بخصوص در دوران داریوش که ندای استقلال سر داده بودند و
داریوش به سرکوب اینان پرداخت. آریو برزن و یارانش به جنگ چریکی و نامنظم و
صد البته به عوارض زمین کوهستانهای منطقه کوهگلویه و بویراحمد کاملا مسلط
بوده اند امری که در توان سرداران لشگر شاهنشاهی هخامنشی نبوده و تنها در
توان جنگجویان محلی لر بوده. پس کاملا قابل پذیرش است که آریو برزن از مردم
لر بوده و از سرداران ارتش هخامنشی هم نبوده. اما هدف آریو برزن چه بوده است؟ آیا
هدفش دفاع از سلطنت طاغوتی هخامنشی بوده؟ خیر اینگونه نبوده. مردم لر از
دیر باز تا کنون هیچگاه طاغوت پرست نبوده اند و شاه و تاج شاهیش را چیز
مقدس نمی دیده اند که بخواهند برای حفظش جانفشانی بکنند. هر گاه به جان و
مال و ناموس و شرفشان تعرض میشده قیام میکرده اند، همانگونه که کی لهراس(
که وارث بر حق آریو برزن است) در مقابل رژیم پهلوی و ارتش رضا خان
ایستادند، پس می بینیم که برای اینها یونانی و ایرانی و هخامنشی و مقدونی
و.... مطرح نبوده، شرافت انسانی در میان بوده. اما زمانی که مسلمین به این
کشور حمله می کنند، هیچ قیامی توسط مردم لر نمی بینیم، چون تیغ تیز اسلام
بطرف اشراف و شاهنشاهیان بوده نه مردم زحمتکش لر. پس اینکه بگوییم آریو
برزن برای آرمان های پوچی چون دفاع از امپراتوری و ... قیام کرده در حق وی
جفای بزرگی کرده ایم. آریو برزن برای دفاع از انسانهای بیگناهی قیام کرد که
قربانی خشم و کینه ای میشدند که مصوبش زیاده خواهی های همین امپراطوران چه
از نوع یونانیش چه از نوع هخامنشیش بودند. در زمان قیام آریو برزن سپاه
هخامنشی از هم پاشیده بود و شاه و سردارانش همگی فراری شده بودند، در اینجا
کسی قیام می کند که تفکرش، ایدئولوژیش و همه چیزش با آنها فرق می کند چرا
که اگر مثل آنها بود او هم همراهشان فرار میکرد. پس می بینیم چیزی فراتر از
شاه پرستی و خاک پرستی که عقیده ی رایج ارتشیان و سرداران امپراتوری هاست
در دل او و یارانش بوده. بسیار مهم است که ما هویت این قهرمانان
را بدرستی تعریف کنیم، چرا که اگر بشکل صحیح تعریف شود دیگر هیچ دلیلی وجود
ندارد تا برخی از افراد دستور به تخریب آن بدهند. چرا که آنها که دستور
اینچنینی می دهند هویت و هدف واقعی این قهرمان لر تبار برایشان جا نیفتاده و
شناختشان از ایشان منحصر به همان نوشته های دروغین قلم بدستان سلطنت طلب
می باشد. امید است که تمامی نویسندگان و پژوهندگان لر در زمینه های
اینچنینی کم کاری نکنند و این قهرمانشان را بشکل صحیح به دیگران بشناسانند
تا از این پس شاهد این نباشیم که عده ای سودجو اینچنین مغرضانه با تحریف و
نوشتن تاریخ های من در آوردی از قهرمانان لر استفاده ابزاری کنند. مقالات مرتبط: آریو برزن سردار پارسی یا سردار لر؟
وقتی ما بر روی هویت و خویشتن خود تاکید می کنیم ما را مردود می شمارند، ما را نژاد پرست و راسیست خطاب می دارند، ما را واپسگرا می خوانند.حقیقت چیست نژاد پرستی این است که ما بعنوان ملت لر از زبان مادریمان دفاع می کنیم؟ نخیر نژاد پرستی اینست که تمامیت خواهان ...فارس زبان فارسی را بر ما تحمیل می دارند. من هیچگاه نمی گویم زبان لری بهتر از فارسی است. که اگر بگویم جاهلانه گفته ام، من می گویم لری هم مثل فارسی و عربی و خیل زبانهای دیگر حق نفس کشیدن دارد. من نمی گویم ما بهتر از دیگر اقوامیم، می گویم ما برابر با سایر اقوام و ملل هستیم. تمامیت خواهان کشور ایران هویت جعلی ایرانی را پیش می کشند، عقیده دارند و به ما اینگونه القا می کنند که برای ایرانی قدرتمند باید یکدست سازی هویتی شود، تفکر و زبان فارسی جایگزین دیگر زبان ها گردد تا کشور ترقی پیدا کند و بسوی تمدن پیش برود. خوب این چه سودی برای ما مردم لر دارد؟ تا مادامی که اندیشه ی تحمیل گری و نادیده گرفتن هویت یک ملت زنده باشد یعنی استثمار، و رابطه، رابطه ی استعمارگر و مستعمره می باشد. شریعتی این وضعیت را خوب توصیف می کند میگوید:" وقتی زالویی خون کسی را می مکد، آن دو نفر همخون می شوند، ولی چه همخونی؟ برادری؟ خیر، این همخونی دشمنی است." بله در رابطه ی مکنده و کسی که مکیده می شود، مکنده فاتح است و قدرتش افزون می گردد، اما فایده اش برای دیگری چیست؟ خودتان قضاوت کنید اینان می آیند و می گویند شما بیایید زبانتان را، فرهنگتان را و همه چیزتان را فدا کنید و مانند ما حرف بزنید و مانند ما باشید تا ما ایرانی قدرتمند داشته باشیم!؟ خب حرف استعمارگران انگلیسی و روسی هم که همین بود. این ها میخواهند ما را به چاه اکسمیلاسیون و از خودبیگانگی بندازند تا رویاهایشان را مبنی بر ساختن ایرانی بشکل امپریالیست قبل از اسلام تحقق بخشند. جالب است که این به اصطلاح روشنفکران ایراندوست در چنان جهلی فرو رفته اند که نظر دارند بروند زبان به اصطلاح پارسی سره را از زیر گل بیرون بکشند و به خورد مردم بدهند. شگفتا که چند زبان زنده در این کشور مثل لری در حال نابودی است، آنگاه این ایراندوستان مرتجع به فکر اینند که زبانی که از بین رفته زنده کنند و برای این مردم تجویز کنند، احمد کسروی که خود یکی از همین مرتجعین بود در این باره کوشش هایی کرد و نوشته هایی را با این زبان بقول خودش پارسی سره به رشته تحریر در آورد، که نه تحصیلکردگان می توانند آن را بخوانند نه کودکان نابالغ می توانند به آن نظر بیفکنند و غرق خنده نشوند. بنده سعی کردم قسمتی از آنها را بخوانم، اما بیشتر شبیه خواندن و رمز گشایی الواح باستانی است!! شگفتا که اینان تحمیل فرهنگ و زبان پارسی خودشان را بر ما مقدس میخوانند و حرکت هویت طلبانه، روشنفکرانه و انسانی ما را خیانت!! شگفتا که اینان استعمار کردن ما را وطن پرستی میخوانند و حرکت ملی و ضد استعماری ما را خیانت!!
- برچسب ها: ملت لر، هویت لر، نژاد پرستی، تمامیت خواهی شوونیسم فارس،
|
در
همین زمینه: دادستان کهگیلویه و بویراحمد برگزاری آیین سنتی چوب بازی (رقص چوب) را ممنوع اعلام کرد چوببازی بختیاری با
عنوان «رزم آنزان» ثبت رسمی شد |
سجاد مومنی:
متاسفانه همانگونه که تا کنون بر روی
کوه ها، رود ها، چشمه ها، شهرها و دیگر متعلقات قوم لر نام های لری را پاک
کرده اند و فارسی گذاشته اند اینک می خواهند دیگر داشته های فرهنگی مردم لر
مثل چوبازی را تغییر نام و تغییر هویت بدهند. بنده ایراداتی به این حرکت
گرفته ام و نظرات خود را بیان کرده ام، امید است دیگر دوستان نیز نظرات خود
را چه مثبت و چه منفی در فضا و چهارچوبی دمکراتیک بدور از توهین و نیش و
کنایه ابراز دارند، تا حقیقت بر همگان روشن گردد و در آینده راهکارهای
اساسی تر و صحیح تری در اینچنین موارد اتخاذ گردد.
جزء
گرایی بجای کلی گرایی:
چو بازی
سنتی دیرینه است که در میان بسیاری از ایلات و طوایف لر منجمله(
بختیاری،ممسنی، بویراحمدی و...) و در بسیاری از شهرها و روستاهای، خوزستان،
چهارمحال و بختیاری، لرستان، کهگلویه و بویر احمد، فارس و... رواج دارد
حتی لرهایی که سالهاست به شهرهای غیرلرنشین مانند شهرهای استان اصفهان و...
مهاجرت کرده اند نیز این سنت را حفظ کرده اند. پس چه لزومی دارد بر روی یک
بازی که متعلق به همه ی اینان می باشد، و هیچکدام از دیگری سهم بیشتری از
آن ندارند، نام یک شهر بیاید؟ مگر چوب بازی فقط متعلق به ایذه می باشد؟ پس
سهم الیگودرز، شوشتر، مسجد سلیمان،یاسوج و... از این نامگذاری چه می شود؟
مگر این مناطق در طول تاریخ سهم عمده ای در زنده نگه داشتن این سنت نداشته
اند؟
قابل ذکر
است که نگارنده این مطلب، خود از طایفه اورک هفت لنگ بختیاری می باشم که
سکونتگاه اصلی اش ایذه و روستاهای اطراف می باشد و بیش از هفتاد درصد از
جمعیت ایذه یا همان آنزان قدیم از همین طایفه می باشد، و شخصا هیچ مشکلی با
نام ایذه یا ... ندارم و فقط عقیده ام کلی گرایی بجای جزء گرایی می باشد.
شاید
برخی از دوستان بگویند آنزان در چند هزار سال پیش پایتخت لرهای بختیاری
بوده. باید بگویم آنزان نام یکی از چند ایالت حکومت باستانی مردم لر(عیلام)
بوده که شامل ایذه و شهرها و روستاهای اطراف بوده و حتی اگر هم اکنون نیز
پایتخت کل مردم لر بود باز هم نمی شد چنین نامی را نهاد. زیرا اصولا یک سنت
رابطه ی تنگاتنگی با زبان و فرهنگ یک مردم دارد نه نام پایتخت یک دولت یا
موارد از این دست. همچنانکه نام کاراته را نیز با همان نام بومی می شناسند و
نمی گویند رزم توکیویی!
بی
هویتی نام و استفاده از عبارات فارسی بجای لری:
یک سنت و
ورزش وقتی از میان یک قوم به جهان عرضه می شود، زمانی هویت دارد و میتواند
موفق باشد که حامل نام بومی و سنتی خود باشد، ورزشی مانند تکواندو بطور
سنتی در کره صورت می گرفته و به تکواندو مشهور بوده، بعدها هم که به جهان
عرضه شد با نام تکواندو عرضه شد و امروزه نیز همه آن را با نام کره ای
تکواندو می شناسند و به این نام احترام می گذارند، تمام حرکات این ورزش هم
با کلمات کره ای نامگذاری شده اند، اینگونه نه تنها این ورزش افتخاری هست
برای کره بلکه پاسدار محکمی نیز هست برای زبان و فرهنگ کره ای، ورزش های
کونگ فو، کاراته و فوتبال نیز اینگونه اند.
آیا
نامگذای رزم آنزان، برای این ورزش حامل چه کلمه ی لری هست؟
رزم که
خود کلمه فارسی میباشد، آنزان هم یک نام تاریخی که دیگر در زبان لری
استعمال نمی شود.
در صورتی
که عبارت های، چو بازی، ترکه بازی، چوسواری و هزاران کلمات لری دیگر نه
تنها عبارات خوبی هستند برای حفظ اصالت این بازی، بلکه شناسنامه این سبک را
نیز لری می کنند.
لازم به
ذکر است آنگونه که بنده اطلاع دارم، کلمه بازی در عبارت چوبازی با کلمه
فارسی بازی تفاوت دارد، چنانکه بازی در لری بختیاری بمعنای رقصیدن می باشد و
معنای صحیح فارسی چو بازی می شود رقص چوب و دسمال بازی هم به معنای رقص
دستمال می باشد. و حتی در معنی کردن این عبارت با فارسی باید دقت داشت که
این کلمه "چوب بازی" معنی نشود و رقص چوب معنی شود تا باعث کج فهمی نگردد.
ایراد
فنی:
آیا وقتی
که تکواند و کاراته و کونگ فو که تنها تفاوت های اندکی با هم دارند، سه
ورزش مجزا با نام های مجزا به حساب می آیند. چه لزومی دارد چو بازی را با
اینهمه تفاوت، با کونگ فو مخلوط کرد و آن را زیر دسته ی کونگ فو شمرد؟
مطمئنا
این حرکت نه کمکی به پویایی ورزش کونگفو می کند، نه فرصتی برای ترقی و
جهانی شدن چو بازی و تنها حاصلش تئاتری عجیب و بعضا طنز گونه برای خندان
دیگران و از اصالت افتادن و نابودی سنت دیرینه چوب بازی.
تغییر
نام اسم اصلی با اسمی من در آوردی، بی ربط و فراموش شده:
چه نیازی
هست، یک نام باستانی و آنهم نام یک شهر باستانی که مدتها فراموش گشته و
همین چند سال به مدد باستانشناسان از زیر گل در آمده و تازه در راست و دروغ
آن جای شک هست بر روی یک سنت که اسم و رسم شناخته شده ای دارد، قرار گیرد؟
مگر ما
چه مشکلی با این نام( چوبازی) داریم؟ مگر همه ی ما این بازی را به این نام
نمی شناسیم؟
آیا یک
نام اصیل و پرکاربرد بهتر است یا یک نام بی ربط و من درآوردی؟
و سوال
دیگر بنده از دوستانی که اینقدر نسنجیده، تنگ نظرانه و بی پروا روی سنتی که
همه ی مردم لر وارث آن هستند نامگذاری می کنند و نامی که ما آن را به آن
می شناسیم تقییر می دهند این است که آیا همان نامی که همگی ما از پدرانمان
شنیده ایم مورد رضایت اکثریت می باشد؟ یا نامی که عده قلیلی از دوستان می
پسندند؟
خوب است
دوستان در این باره بطور شفاف جوابگوی ایرادات ما باشند، باشد که دیگر در
چنین مواردی طی یک نظر سنجی از میان اقشار مختلف از طوایف و شهرهای مختلف
لرنشین اقدام به تصمیم گیری شود.
هر چند بنده تلاش دوستان را در این باره با نیت خوبی می بینم اما دستانی را در آن درکار می بینم که این تلاش ها رابه راه غیر صحیح هدایت می کند و لازم است در پایان خطاب به کسانی از هر قشری چه خودی و چه غیر خودی که سعی دارند برای لر بختیاری هویتی جدید تعریف کنند بگویم که هر گونه اقدامی از این دست که سعی در بی هویت کردن ما و تعریف هویت جدید و من در آوردی دارد با برخورد هوشمندانه روشنفکران لر بختیاری روبرو خواهد شد.
بهشت برای گونگادین نیست، داستان واقعی علی میردریکوند (گونگادین) از صحنه های جالب، پندآمیز و عبرت آموز تاریخ یکصد سال اخیر لرستان و خرم آباد است. که از استعداد، ایمان و ذوق ادبی بی مانند مردمان این دیار حکایت می کند. غرض از به قلم آوردن و پژوهش دراین مورد آشنایی نسل فرهنگی و جوان با تاریخ سراسر پند وعبرت این دیار است.
در ابتدای قرن حاضر و پس از جنگهای جهانی، دنیا جولانگاه تاخت و تاز دیوسیرتان فاتح این جنگهای خانمان سوزمی گردد که، لرستان و خرم آباد نیز از این قاعده مستثنی نمی مانند. بعد از شهریور 1320 دو گروه آمریکایی و انگلیسی در کمپ بدرآباد واقع در حومه ی خرم آباد مستقرشده بودند. جنگ وچپاول ثروتهای خدادادی این سرزمین، بی کفایتی سردمداران، قحطی و خشکسالی باعث فقر و فلاکت مردم همیشه ستم کشیده این دیار گردیده بود. این عوامل سبب هجوم خیل عظیم مردم بیکار و گرسنه به بیگانگان واقع در کمپ بدرآباد جهت استخدام می گردد.
در سال 1321 فردی روستایی به نام علی میردریکوند نیز برای دست یافتن به مزدی مختصر به کمپ مراجعه می کند و با حقوق ناچیزی مشغول به کار می گردد. علی پس از استخدام با استعداد شگرفی که دارد در مدت کوتاهی در کمپ انگلیسی ها، زبان انگلیسی را به خوبی فرا می گیرد به گونه ایی که کتابهای انگلیسی را به خوبی می خواند و ترجمه می کند. اما نکته جالب توجه، ایمان و اعتقاد درونی علی به خدا و معلومات مذهبی و فلسفی شگرف فردی روستایی زاده به نام علی میردریکوند است.
لطفا ادامه مطلب را بخوانید.
- برچسب ها: کارگران لر، نویسندگان لر، مشاهیر لر،
- دنبالک ها: برگرفته از سایت قدم خیر ،
ایلام سرزمینی لرنشین :دلایل و شواهد
لرستان پشتکوه از قدیم الایام سکونتگاه طوایف قوم لر بوده است.بسیاری از لر های استان ایلا م همچنان به زبان مادری خود تکلم می کنند این لر زبانان اکثریت مطلق مناطق جنوبی و شرقی استان را تشکیل می دهند، ولی بعضی دیگر ازطوایف لر ایلام که بیشتر ساکن شهر ایلام و مناطق غرب استان هستند به زبان لری آمیخته به زبان اقوام همسایه و خویشاوند یعنی کردی سخن می گویند.این دسته از لرهای ایلام خود به سه دسته تقسیم می شوند، یک دسته از آنها همچنان بر هویت لری خود تاکید داشته و به حق و در هر حال بر لر بودن خود اصرار نشان می دهند دسته دوم که قسمت اعظم را به خود اختصاص داده اند در برخورد با لر ها و با توسل به پیشینه تاریخی طوایف خود،خودشان را لر ودر برخورد با اکراد سایر استان ها با توسل به اشتراکات زبانی، خود را کرد معرفی می کنند دسته سوم نیز به نا حق و نادرست و تحت تاثیر جایگاه بین المللی-رسانه ای اکراد همیشه خود را کرد معرفی می کنند. با این حال باید ذکر کرد که این ادعا های نادرست هیچ اختلالی در واقعیت تاریخی هویت لری آنها ایجاد نمی کند.عمده ترین طوایف لرزبانی که در موردشان تغییر زبانی رخ داده وجالب اینکه اقلیت کرد ایلام نیز آنها را لر معرفی می کنند شامل طوایف زیر می شوند:
1-گلال زیری 2-زرگوش 3-نوکر ناظر 3-سید ناصر الدین4-سید ایراهیم قتال4-شوهان5-جابری 6-رشنو(رشنوادی)7-آل زیار 8- حیدری ها9-کولیوندها10-چاغروندها11-قیاسوندها12-مسگرها13-گرز گرزی14-بن ریزی15-عالی بیگی16-طولابی 17-جایر وند18-پیر حیاتی19-بعضی از تیره های ماسبی20-سوری 21-بالوی 22-کاوری23-قسمتی از ایسه وندهاو........
این طوایف همه دارای ریشه های طایفه ای عمیق با ایلات لرستان پیشکوه یا استان لرستان کنونی هستند.بااضافه کردن این ایلات به سایر ایلات لرزبان و باقی مانده بر هویت لری خود، میتوان نتیجه گرفت که اکثریت جمعیت استان ایلام کنونی یا لرستان پشتکوه، لر هستند.لذا با اطمینان می توان گفت :ایلام استانی لر نشین است لاغیر.
منبع:
- برچسب ها: ایلام، لرهای فیلی، ایلات ایلام، زیان ایلام، قوم لر،
سرزمین قوم لر نام تمدن های قدیمی زاگرس مانند عیلام و اقوام زیرمجموعه اش مانند اوکسی ها را یدک می کشد. این سرزمین کوهستانی در تاریخ به نام این مردمان ثبت شده. اما اکنون بعضی از افراد رابطه ی این تمدن های کهن ماقبل از ایرانی را با لرها نفی می کنند.( به این دلیل می گویم ماقبل از ایران که این تمدن ها تاریخ و قدمت شان مربوط می شود به قبل از ایران زیرا قدمت نام ایران مربوط می شود به بعد از ورود آریایی ها و حال اینکه قدمت این تمدن ها به سال های زیادی قبل از ورود آریایی ها بر میگردد.). و لرها را تنها آریایی می دانند. اما به نظر بعضی دیگر اینگونه نیست و لرها را بازماندگان همان اقوام زاگرس نشین کهن می دانند که ممکن است بعدها بعضی از آریایی ها هم به میان آنها آمده باشند و درون آنها حل شده باشند. البته کسانی که می گویند لرها فقط آریایی هستند هیچگاه فکر نکرده اند که پس سرنوشت یک تمدن بزرگ با جمعیت تقریبا بالا چه شده ، آیا یکدفعه غیب شده اند؟ که منطقی به نظر نمی رسد. آلبته آنها معتقدند عیلامی ها بطور کامل توسط آشور بانیپال قتل و عام شده اند که دروغ است و در مقاله بعدی ام به آن خواهم پرداخت. نظر بنده این است که لرها بازماندگان همان نژاد ایلامی هستند که برای این مهم دلایل زیادی دارم که در این مقاله و مقاله های بعدی به آنها خواهم پرداخت. البته بنده هم نمی خواهم بگویم که صحبت هایم همگی درست هستند اما ممکن است درست باشند.و باید با بحث و تبادل نظر به یک نتیجه منطقی رسید.
قصد دارم در این مقاله کوتاه اشاره کنم به شباهاتی که میان نام یکی از شاخه های کهن عیلامی بنام اوکسی ها با بعضی از طوایف لر وجود دارد. البته بنده بخاطر اینکه از لرهای بختیاری هستم و تقریبا آشنایی زیادی با نام طوایف بختیاری دارم در این نوشتار به شباهت بین اسم طوایف بختیاری و اسم اوکسی پرداخته ام.ممکن است بین طوایف دیگر لر هم شباهات بسیار زیادی باشد که دوستان دیگر باید زحمتش را بکشند. امید است که این نوشتار کمکی کند بر شناخت بهتر هویتمان.
قوم اوکسی شاخه ای از نژاد ایلامی بوده در بعضی اسناد تاریخی با نامهای اورکسی ، اوراکسی ، اوراکسین و نام هایی از این دست هم گفته می شده که گویا بدلیل راحتی تلفظ آن را اوکسی یا اوکسین ها می گفته اند و نام اصلی آن همان اوراکسی یا اورکسین بوده. شباهت این نام ها با نام بعضی از طوایف بختیاری کاملا آشکار است، که در زیر به چند نمونه از آنها اشاره می کنم.
طایفه اورک: این طایفه از بزرگترین طوایف هفت لنگ می باشد.و محل سکونتشان بیشتر در اطراف ایذه و دهدز می باشد.این طایفه با نام های اورکی یا اوراکی هم بیان می شود و اوراکی تلفظ قدیمیتر این طایفه هست که حتی هم اکنون نیز گاها استفاده می شود اما برای راحتی کمتر این کلمه مشکل را تلفظ می کنند. احتمالا کلمه اورک همان اورکسی یا اوراکسی بوده که بعدها بخاطر راحتی تلفظ به اوراکی و اورکی تقییر یافته.
طایفه راکی : این طایفه هم یکی از طوایف بزرگ هفت لنگ بختیاری است. و محل سکونتشان هم کمی بالاتر از طایفه اورک و نزدیک به طایفه بابادی و ململی است. نام راکی هم احتمالا تقلیل یافته همان کلمه ی اوراکسی هست.
طایفه اسیوند: این طایفه طایفه ای از هفت لنگ بختیاری می باشد. کلمه اسیوند شباهت خیلی زیادی به کلمه اکسیوند دارد. که در طول زمان کاف این کلمه حذف شده و اسیوند شده.
در ضمن طوایف زراسوند ، الاسوند، بساک ،ساکی، استکی ، آسترکی و ... هم بی شباهت به کلمه اوکسی و همینطور نام های ایلامی نیستند. و البته نام آسترکی شباهت خاصی به نام آشتروک ناخونته پادشاه ایلامی دارد.
- برچسب ها: لرها، تمدن عیلام، اوکسی ها، بختیاری،
چند سالی است که در موسیقی لری واژه ی جدیدی به نام پاپ لری و یا پاپ بختیاری پیدا شده است. و خوانندگان مختلفی مانند آقای خردمهر آلبوم هایی در این سبک به بازار ارائه داده اند. و جدای از اینکه کارهای خوبی بوده اند یا نه ، مورد مخالفت عده ای و موافقت عده ای دیگر قرار گرفت. و حرف مخالفان هم این بود که این موسیقی جدید ضربه ای به روح موسیقی لری خواهد بود و انتقادهای زیادی کردند. موافقان هم معتقد بودند که این سبک جدید می تواند موفق و برای موسیقی لری مفید واقع شود. اما حقیقت حرف کدام یک است؟ بالاخره پاپ لری ، موسیقی لری را خدشه دار می کند یا خیر؟ جواب به این سوال ساده نیست. از آنجا که سبک پاپ یکی سبک جهانی است و از آلات و ابزارهای مدرن استفاده می کند، می شود با آن شیوه های مختلف موسیقی را پوشش داد. یعنی امکان این هست که در سبک پاپ یک موسیقی موفق لری که زاییده همان موسیقی سنتی خودمان باشد اجرا کرد. یک کار خلاقانه با همان رنگ و بوی بومی و ملی لری. که اگر کارهای اینگونه صورت گیرد مطمئنا برای فرهنگ لری مفید خواهد بود و به آن خدشه ای وارد نخواهد کرد.البته باید توجه داشت که هیچگاه نباید سبک های سنتی را دور ریخت ، سبک های سنتی در حقیقت درخت های تنومند فرهنگ لری است و زمانی که پاپ و امثال آن بر این درخت ها پیوند بخورند آن روح سنتی لری را پیدا خواهند کرد. هرچند کارهای صورت گرفته تحت عنوان پاپ دارای اشکالاتی هم بوده اما برای شروع قاعدتاٌ بد نیست.
اما شاید بپرسید زمانی که ما موسیقی های اصیلی به این خوبی داریم چه لزومی دارد یک سبک جدید داشته باشیم؟ خب ما باید بدانیم که هرچند موسیقی ما بسیار غنی است اما اگر سبک های جدید و در کل ابداعات جدید خوانندگان به درخت تنومند موسیقی لری پیوند بخورند آن را پربارتر خواهند کرد. موسیقی سنتی ما هم اکنون در نزد ما محبوب و شناخته شده است. برای ما که در خانواده هایی بزرگ شده ایم که از همان بچگی رنگ و بوی لری و ایلیاتی را در کنار خود حس کرده ایم، یادم می آید زمانی که هنوز خودشناس نشده بودیم، ضبط پکیده و قدیمی کنار اتاق مان نوارهای غلمشاه قنبری ، مسعود بختیاری ، ایرج رحمانپور و دیگر خوانندگان لر را پخش می کرد. اما خیلی از لرها از بچگی با محیط دیگری بزرگ شده اند با موسیقی های فارسی شادمهر عقیلی و منصور و... ، به همین خاطر در ذهن آنها یک غریبگی با موسیقی ها مسعود بختیاری و دیگر آهنگ های سنتی هست. و به همین خاطر هیچگاه بسوی فرهنگ لری نمی روند. در حقیقت موسیقی سنتی لری یک سکوی بلند هست که برای ما که از اول در همین جایگاه بوده ایم خیلی خوب و راحت است اما برای کسانی که پایین این سکو هستند مشکل بزرگی هست که بالا بیایند. اما می شود برای این سکو یک پله ساخت که کسانی که بیرون این سکو هستند براحتی و پله به پله به بالای این سکو بیایند. منظورم از این حرفها این است که در حقیت ما باید با ایجاد جذبه های جدید و نو آوری ها در موسیقی لری آن را برای کسانی که تقریبا با موسیقی و فرهنگ لری فاصله گرفته اند جذاب و مورد توجه قرار دهیم تا بتوانند با آن ارتباط برقرار کنند، مطمئنا اگر با موسیقی نوین لری ارتباط برقرار کنند کم کم آن ذهنیت شان در مورد فرهنگ و موسیقی سنتی لری عوض خواهد شد و بعد از آن با موسیقی اصیل لری هم ارتباط برقرار خواهند کرد و به قول معروف بازگشت به خویشتن خواهند کرد. به روایتی دیگر موسیقی لری مسعود بختیاری ها ، تاجمیری ها و رحمانپورها را لازم دارد اما در کنارش به خردمهر ها و خوانندگان با سبکهای جدید نیز نیاز دارد.
در آخر هم نوشته را با این جمله خاتمه بدهم که ما می توانیم موسیقی و فرهنگ لری را به مانند یک اثر باستانی در موزه قرار دهیم و در مواقع خاص از آن دیدن کنیم ، لباس لری را تنها در مراسم نمادین بپوشیم ، موسیقی لری را تنها خلاصه کنیم به سالی یک روز یک مراسم خاص. و یا می توانیم با گسترش موسیقی و فرهنگ لری آن را در جریان زندگی مان قرار دهیم، آن را لمس کنیم و زندگی مان را لری کنیم، موسیقی لری گوش دهیم ، لباس لری بپوشیم ، لری صحبت کنیم و در یک کلام لر باشیم!
- برچسب ها: موسیقی لری، پاپ لری، پاپ بختیاری، فرهنگ لری،
مناطق لرنشین امروزه به سرزمینی تبدیل شده است بازیچه دست دیگران. اول کار آمدند قطعه قطعه اش کردند در 10 استان بعد آمدند یک سری بازی هایی در آوردند که بروجردی ها نباید در استان لرستان باشند اینجوری به آنها ظلم می شود.خب اگر اینگونه است چرا نباید طرح ایجاد استان مستقل ممسنی و جدا شدن از شیراز مطرح شود که ممسنی ها در استانی غیر لر هستند ولی بروجردی در استان لرنشین و در کنار برادران خودشان هستند.بعد آمدند گفتند که بله لک ها لر نیستند یا کرد هستند یا یک قومیت مستقل اما هر چه هستند لر نیستند. و همینطور گفتند بله بختیاری ها هم یا فارس هستند یا یک قوم مستقل اما هر چه باشند لر نیستند.و سران مملکت هم بارها در سخنرانی هایشان بر این ادعاهای واهی به طرق مختلف تاکید کردند. در یک گوشه ی دیگر آمدند آب های چهارمحال و بختیاری را بردند اصفهان ، نتیجه اش هم خشکسالی و زیر آب رفتن زمین های بختیاری ها بود ، بعد از چند وقت هم یکی از همین مسئولین اصفهان گفتند مردم بختیاری حق ندارند از آب های خودشان و یا همان سرچشمه های زاینده رود آب برداشت کنند، این آب متعلق به اصفهان است. جالب اینکه یزدی ها هم با اصفهانی ها در این گنج سهیم شدند و شریک شدند، هر چند با هم اختلافاتی بر سر سهم یکدیگر دارند اما خدا را شکر با هم کنار می آیند! بعد مردم قم و اراک به خود آمدند دیدند اصفهانی ها و یزدی ها چه سودی دارند می کنند گفتند ما چی از اصفهانی ها و یزدی ها کمتر داریم. یه یا علی گفتند و بلند شدند. اومدند قضیه قمرود رو علم کردند و آب های دز رو کشیدند بردند برای دیارشان. نتیجه اش هم خشکسالی شدید در لرستان شد. والبته هزاران اتفاق دیگر که حوصله بیانشان را ندارم. فقط می خواهم بگویم ای قوم لر چه به روزت آمده ، به کجا می روی؟ بی شک این راهی که لرستان می رود به ترکستان که چه عرض کنم کمی آن ور تر است. یک صحبت هم با دولتی های گرامی دارم. آقا لطفا دست از سر کچل قوم لر بردارید.
- برچسب ها: قوم لر، مناطق لرنشین، ظلم،
سلام دوستان عزیز بنده سجاد مومنی هستم ، لر هستم و آنهم از لرهای بختیاری. بنده به قومیت خویش و فرهنگ خویش بسیار عشق می ورزم و در صدد این هستم تا شاید در این وبلاگ کوچک مجالی پیش بیاید تا قدمی در راه اعتلای فرهنگ لری برداشته باشم. نام وبلاگ هم برگرفته از یک کلمه بختیاری است. که به معنی جایی از کوه است که آفتاب به آن می تابد و اصطلاحا آفتاب گیر است
تبلیغات